شنيدم قطره اي مي گفت : يكسر
به خود اين ذكر رفتن را مكرر
دل از مرداب كندن مشكل اما
به دريا مي رسي اي قطره ، بگذر
سروده :فرامرزميرشكار
بوي سيب - سروده فرامرز ميرشكار
اي دعبل:
دوست دارم شعري برايم بخواني كه اين ايام ،ايام حزن وغم و ماتم بر ما اهل بيت است.
بوي سيب
اي نمــــاز آخــرِ مــــن گـريـه كــن
بر دوچشمـان تــرِمـــن گـــريه كــن
گــريه كـن اينجــا زميــن كــربلاست
سرزميــن اشك و افغـــان و عـزاست
گـريـه كـن اينجـا نفس ،خـون مي شود
آه دل از غصــه گلگـــون مــي شــود
عــرش اينجــا بــا تـو هِق هِق مي كند
گريه كــن اينجــا مَلَك دِق مــي كنــد
ادامه مطلب
قیصر امینپور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .
در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.
در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.
ادامه مطلب
ميخ هاي روي ديوار
منبع:اینترنت
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما ...
ادامه مطلب
متنی ادبی از " تاگور"
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.
از : رابيندرانات تاگور

هادي خورشاهيان
اما واقعيت اين است : آن هايي كه از خير غزل گذشته اند و غزل را شعر امروز نمي دانند ، راه را اشتباه مي روند . براي من كه هنوز دلبسته ي غزل هاي خراساني رودكي و مولوي ام ، غزل جادويي ترين قالب است .
غزل با اين همه امكانات ، از وزن و قافيه و رديف گرفته تا تشبيه و استعاره و مجاز ، تا مولفه هاي شعر امروز - كه بعضي معتقدند غزل جايي براي آن ها ندارد - همه و همه نشانگر آن است كه غزل مي تواند قالب غالب زمانه ي ما باشد . اما آن قدر عاقل هم هستم كه براي اثبات غزل ، قالب ها و امكانات ديگر را...
ادامه مطلب
هي قرص، هي دوا، ول كن! اين زندگيست؟ آري؟
- نه!
بهبود جسم ويران را هيچ انتظار داري؟
- نه!
فردا چگونه خواهد بود؟ دنيا درست خواهد شد؟
خورشيد رقص خواهد كرد از بعدِ سوگواري؟
- نه!
مهتاب در سرابُستان هرشب حرير خواهد بافت؟
صبح از ستيغ خواهد تافت با شالِ نقرهكاري؟
- نه!
فقر و فساد و فحشا را از اين خرابه خواهي راند
تا عيش و امن و تقوا را سوي سرا بياري؟
- نه!
مقتولههاي مسكين را كز بُضع خويش نان خوردند
بر گور اگر گذر كردي نانِ دگر گذاري؟
- نه!
□
هي قرص، هي دوا، بس كن! اين شرق شرقِ شلاق است
هر ضربه را يقين دارم با نبض ميشماري، نه؟
بالا بلندِ پويا را ننگ است ضعف و بيماري
گر آخرين دوا خواهي مرگ است و شرمساري، نه؟
برخيز و چهره رنگين كن تا باز نوجوان باشي
پيش عدوي بدخواهت خواري مباد و زاري نه!
در آخرين نبرد اي زن فرمانپذيرِ آتش باش
دست « به خود گشودن» هست گر پاي پايداري نه . . .
سيمين بهبهاني
مرداد 80

غزل نا تمام ...
به هر تارِجانام صد آواز هست
دريغا كه دستي به مضراب نيست.
چو رؤيا به حسرت گذشتم، كه شب
فروخفت و با كس سرِ خواب نيست.
. . . . . . . . . . . . . . .
ادامه مطلب

موجْ موجِ خزر، از سوك، سيهپوشاناند.
بيشه دلگير و گياهان همه خاموشاناند.
بنگر آن جامهكبودانِ افق، صبحدمان
روحِ باغاند كزين گونه سيهپوشاناند؛
چه بهاريست، خدا را! كه درين دشتِ ملال
لالهها آينهي خونِ سياووشاناند
آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد
كز مي جامِ شهادت همه مدهوشاناند،
نامشان زمزمهي نيمهشبِ مستان باد!
تا نگويند كه از ياد فراموشاناند.
گرچه زين زهرْ سمومي كه گذشت از سرِ باغ
سرخ گلهاي بهاري همه بيهوشاناند،
باز در مقدمِ خونين تو، اي روح بهار!
بيشه در بيشه، درختان، همه، آغوشاناند.
محمدرضا شفيعي كدكني(م. سرشك)
ميخواهمت چنان كه شب خسته خواب را
ميجويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيدهدمان آفتاب را
بيتابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايستهاي چنان كه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را
حتا اگر نباشي، ميآفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
قيصر امين پور
فروردين 77
شكوفههاي هلو رُسته روي پيرهنت
دوباره صورتيِ صورتيست باغ تنت
دوباره خواب مرا ميبرد كه تا برسم
به روز صورتيات رنگ مهربان شدنت
چه روزي آه چه روزي كه هر نسيم وزيد
گلي سپرد به من پيش رنگ پيرهنت
چه روزي آه چه روزي كه هر پرنده رسيد
نوكي به پنجره زد پيشباز در زدنت
تو آمدي و بهار آمد و درخت هلو
شكوفه كرد دوباره به شوق آمدنت
درخت شكل تو بود و تو مثل آينهاش
شكوفههاي هلو رُسته روي پيرهنت
و از بهشتترين شاخه روي گونهي چپ
شكوفهاي زده بودي به موي پُرشكنت
پرندهاي كه پريد از دهان بوسهي من
نشست زمزمهگر روي بوسهي دهنت
□
شكوفه كردي و بياختيار گفتم آه
چقدر صورتيِ صورتيست باغ تنت
غزلي منتشر نشده از حسين منزوي

