تبليغاتX
بزرگترین وبلاگ جمعی شاعران ایران بزرگترین وبلاگ جمعی شاعران ایران
نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 19:16 روز جمعه بیست و ششم آبان 1385
 

ميخ هاي روي ديوار

منبع:اینترنت

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما ...


نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 18:51 روز چهارشنبه سوم آبان 1385

 متنی ادبی از " تاگور"

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

از : رابيندرانات تاگور


نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 11:41 روز دوشنبه یکم آبان 1385
 محمد علي بهمني
هادي خورشاهيان

اما واقعيت اين است : آن هايي كه از خير غزل گذشته اند و غزل را شعر امروز نمي دانند ، ‌راه را اشتباه مي روند . براي من كه هنوز دلبسته ي غزل هاي خراساني رودكي و مولوي ام ، غزل جادويي ترين قالب است .

غزل با اين همه امكانات ، از وزن و قافيه و رديف گرفته تا تشبيه و استعاره و مجاز ، ‌تا مولفه هاي شعر امروز - كه بعضي معتقدند غزل جايي براي آن ها ندارد - همه و همه نشانگر آن است كه غزل مي تواند قالب غالب زمانه ي ما باشد . اما آن قدر عاقل هم هستم كه براي اثبات غزل ، ‌قالب ها و امكانات ديگر را...


نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 10:18 روز دوشنبه یکم آبان 1385

هي قرص، هي دوا، ول كن! اين زندگي‌ست؟ آري؟
- نه!
بهبود جسم ويران را هيچ انتظار داري؟
- نه!
فردا چگونه خواهد بود؟ دنيا درست خواهد شد؟
خورشيد رقص خواهد كرد از بعدِ سوگواري؟
- نه!
مهتاب در سرابُستان هرشب حرير خواهد بافت؟
صبح از ستيغ خواهد تافت با شالِ نقره‌كاري؟
- نه!

فقر و فساد و فحشا را از اين خرابه خواهي راند
تا عيش و امن و تقوا را سوي سرا بياري؟
- نه!
مقتوله‌هاي مسكين را كز بُضع خويش نان خوردند
بر گور اگر گذر كردي نانِ دگر گذاري؟
- نه!


هي قرص، هي دوا، بس كن! اين شرق شرقِ شلاق است
هر ضربه را يقين دارم با نبض مي‌شماري، نه؟
بالا بلندِ پويا را ننگ است ضعف و بيماري
گر آخرين دوا خواهي مرگ است و شرمساري، نه؟
برخيز و چهره رنگين كن تا باز نوجوان باشي
پيش عدوي بدخواهت خواري مباد و زاري نه!
در آخرين نبرد اي زن فرمان‌پذيرِ آتش باش
دست « به خود گشودن» هست گر پاي پايداري نه . . .

سيمين بهبهاني
مرداد 80


احمد شاملو

غزل نا تمام ...


به هر تارِجان‌ام صد آواز هست
دريغا كه دستي به مضراب نيست.
چو رؤيا به حسرت گذشتم، كه شب
فروخفت و با كس سرِ خواب نيست.
. . . . . . . . . . . . . . .  


نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 10:3 روز دوشنبه یکم آبان 1385
 
محمدرضا شفيعي كدكني

موجْ موجِ خزر، از سوك، سيه‌پوشان‌اند.
بيشه دلگير و گياهان همه خاموشان‌اند.

بنگر آن جامه‌كبودانِ افق، صبح‌دمان
روحِ باغ‌اند كزين گونه سيه‌پوشان‌اند؛

چه بهاري‌ست، خدا را! كه درين دشتِ ملال
لاله‌ها آينه‌ي خونِ سياووشان‌اند

آن فرو ريخته گل‌هاي پريشان در باد
كز مي جامِ شهادت همه مدهوشان‌اند،

نام‌شان زمزمه‌ي نيمه‌شبِ مستان باد!
تا نگويند كه از ياد فراموشان‌اند.

گرچه زين زهرْ سمومي كه گذشت از سرِ باغ
سرخ گل‌هاي بهاري همه بي‌هوشان‌اند،

باز در مقدمِ خونين تو، اي روح بهار!
بيشه در بيشه، درختان، همه، آغوشان‌اند.


محمدرضا شفيعي كدكني(م. سرشك)


نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 10:1 روز دوشنبه یکم آبان 1385
قيصر امين پور

مي‌خواهمت چنان كه شب خسته خواب را
مي‌جويمت چنان كه لب تشنه آب را

محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را

حتا اگر نباشي، مي‌آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

قيصر امين پور
فروردين 77



نویسنده : فرامرزمیرشکار - ساعت 9:58 روز دوشنبه یکم آبان 1385
حسين منزوي

شكوفه‌هاي هلو رُسته روي پيرهنت
دوباره صورتيِ صورتي‌ست باغ تنت

دوباره خواب مرا مي‌برد كه تا برسم
به روز صورتي‌ات رنگ مهربان شدنت

چه روزي آه چه روزي كه هر نسيم وزيد
گلي سپرد به من پيش رنگ پيرهنت

چه روزي آه چه روزي كه هر پرنده رسيد
نوكي به پنجره زد پيشباز در زدنت

تو آمدي و بهار آمد و درخت هلو
شكوفه كرد دوباره به شوق آمدنت

درخت شكل تو بود و تو مثل آينه‌اش
شكوفه‌هاي هلو رُسته روي پيرهنت

و از بهشت‌ترين شاخه روي گونه‌ي چپ
شكوفه‌اي زده بودي به موي پُرشكنت

پرنده‌اي كه پريد از دهان بوسه‌ي من
نشست زمزمه‌گر روي بوسه‌ي دهنت

شكوفه كردي و بي‌اختيار گفتم آه
چقدر صورتيِ صورتي‌ست باغ تنت

غزلي منتشر نشده از حسين منزوي


|