تبليغاتX
ادبفا- زیباترین اشعارشاعران معاصر

ادبفا- زیباترین اشعارشاعران معاصر

وبلاگ شاعران ایران WWW.ADABFA.BLOGFA.COM

امیر هوشنگ ابتهاج ( هـ . ا . سایه )

در این سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی

ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای او
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, سایه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

وسعت آسمان به هم خورده است

خواب نصف جهان به هم خورده است

یک نفرخط کشید یک جایی

نقش های زمان به هم خورده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/14ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

در این سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی

ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای او
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی


برچسب‌ها: ابتهاج, سایه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/02ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

شکسته بال تر از من میان مرغان نیست
دلم خوشست که نامم کبوتر حرمست

....

جام سلمان به ابوذرندهند

آخراین میکده دفتردارد...

.....

 

+ نوشته شده در  90/06/29ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست

 

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست

 

چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز

برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست

 

من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم

ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست

 

دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست

 

خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت

نمی روم که بدانندحرف مرد یکیست

+ نوشته شده در  89/09/29ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

5 :پنج عشق ومهرواول وآغازاست

77 :   هفتادوهفت معنی  پرواز       است

100  : صدمعنی  2  زوج  خدامحور

 بی یک، دوصفر، فاقد آغاز است

80 :  هشتادازغروب اگر گفته است

70 : هفتاد هم طلیعه ی پرواز است

 2 :دو معنی اش دعاست چو بیست ودو

بیست ودو هرچه هست پر اعجاز است 

9 : نه عارفیست سربه گریبان در

8:هشت  ازسجود عشق  پر آواز است

مُهر نماز پیش 90  جستیم

مِهر نمازتابه که همساز است

50 :پنجاه دل به غیرنخواهد داد

50:پنجاه استعاره وایجاز است

از 40 :چل جنون دوباره به دل افتاد

40 :چل اربعین مردم مرتاض است

1  :یک  یا احد ،صمدبه دلش دارد

اما یکی که سخت بی انباز است

4 :چار از رکوع سبحه به لب دارد

4:چاراز تواضعش چه قَدَر ناز است

60 :شصت آن علیست که سربرچاه

60  :شصت آن علیست که پر راز است

5 :پنج از محمد وعلی وزهرا

5:پنج از حسین و نام حسن تازه است

از پنج  من چگونه نگویم باز

کز پنج تن زبان دلم بازاست

از پنج  عاشقانه تر ایدل نیست

5 : پنج عشق ومهروآخر وآغاز است...

 

فرامرزمیرشکار-اصفهان 16 آبان89

+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

تمام غصه‌ي ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پريدن خبر نداشتن است

در اين قفس متولد شديم و مي‌ميريم
طبيعت قفس عمر در نداشتن است

چگونه داغ دلش خون نباشد از غم عشق
كه شرط داغ نديدن جگر نداشتن است

طبيب حاذق بيمار زندگي مرگ است
علاج دردسر عمر سر نداشتن است

فقط نصيب شهيدان سرسپرده‌ي توست
سعادتي كه سزاي سپر نداشتن است
+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

جوّ احساس تو برفی ست من اما داغم
این چه سری ست که در مرکز سرما داغم

من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده ی شب
آتشم آتشم آتش که سرا پا داغم

این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید
یخ احساس تو را آب کند تا داغم

من چرا این همه امروز به خود می پیچم
س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!!

اگر امروز به فردا برسد می فهمم
چه بلایی به سرم آمده حالا داغم

غزلم شروه درد است که گرم است هنوز
جو احساس تو برفی ست من اما داغم
+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

سید صابر موسویدلم آنقدر گرفته‌ست که چشمم را تو
پل زده از دل این کاسه‌ی پرخون تا تو

سختی‌اش چیست که عمری‌ست معطل ماندم
آن طرف روی زمین نیست کسی الا تو

این طرف روی زمین نیست کسی حتا من
آن طرف منتظرم نیست کسی حتا تو

دو رقیبند دو چشمم که در این سوی تواَند
این دو راهی‌ِ یقین است که یا تو یا تو

راه افتادم و یک آن پل... پایم لرزید
و خداحافظی نیمه‌تمامی با تو

دلم آنقدر گرفته‌ست که هی می‌خندم
کارم از گریه گذشته‌ست چرا؟ زیرا تو

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

شاهکار بینش پژوهخیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم
خب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی
کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی
ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن
که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی
که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه
به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی
رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد
کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن
اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه


خیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم
خوب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی
کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی
ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن
که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی
که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه
به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی
رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد
کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن
اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

                 *****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

               *****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….

 

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را !
«زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را !

«متّعتُ...» خوشه‌خوشه رطب‌هاي تازه را
گيلاس‌هاي آتشي آب‌دار را !

«هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌اي به وكالت سه‌تار را !

«يك جلد...» آيه‌آية قرآن! تو سوره‌اي!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را !

«يك آينه...» به گردن من هست... دست توست،
دستي كه پاك مي‌كند از آن غبار را

«يك جفت شمع‌دان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست
كه بردريده پردة شب‌هاي تار را !

مهريّة تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمة آبشار را !

«ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!
با بوسه مُهر مي‌كنم آن صدهزار را !

ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را !


اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌كنم
خانم! شكسته‌اي عطش روزه‌دار را !

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

چون گل به کف باد،فناپوش شویم

وآخر چو دوچشم بسته  خاموش شویم

در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟

ما آمده ایم تا فراموش شویم...

 

دریارفتم  گفت:نمی بایدرفت...

صحرا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟

هرجا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

  

می خواست که شیعه باشد وساکن خُم

یاچون علی از غیرخداهردم  گم

گفتم :به خداعلی شدن آسان است...

یک لحظه بیا و باش فکرمردم...

  

تاباورمان کنی که لایق هستیم

مهریه اگرجهان...موافق هستیم

نه داده کسی ونه گرفته است کسی...

بگذاربدانند که عاشق هستیم 

 

گیرم که پرند  روبه وشیربهم

یاگرگ وشغالان همه درگیربهم

من درعجبم چرادراین بیشه ی دور

شاخ دوگوزن هم کند گیربهم

 

بیچاره کسی که خویشتن نشناسد

فرق تن وفرق پیرهن نشناسد

بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر

من من کندورموزمن نشناسد

 

پرهمهمه ی ارض وسما  زینب بود

هم خاک زمین وهم هوا زینب بود

شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...

بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...

 

دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست... 

 

آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم

 

چون کوه ؛طنین یاریارش  بامن
چون آینه ی شکسته کارش  بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن

 

شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي  ليلي  کجايي؟  اي ليلي  آه
لاحول ولا قوه الابالله

 

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

بیژن ارژنای کولی تصویرْ فروش! آیینه!
عریانْ چه نشسته‌ای خموش؟! آیینه!

پیراهنی از آه برایت دارم
زیباست برای تو، بپوش آیینه!

□□

هر روز دروغ بیشتر خواهد شد
باغ از پی باغ بی‌ثمر خواهد شد

این شاخه‌ی راست هم دروغی‌ست بزرگ
فرداست که دسته‌ی تبر خواهد شد

□□

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

مریم جعفری آذرمانی. . . والله علی کل شیء قدیر

پس خدا به شکل صندلی‌ست، می‌شود که روی او نشست
این نتیجه را گرفت و بعد، روی دسته‌اش دخیل بست

گاه، شکل میز می‌شود، دست تکیه داده‌ام به او
لحظه‌ای نگاه می‌کنم؛ دست من سفیدتر شده ست

شکل استکان به خود گرفت، لب بزن نترس ناخدا
من هزار مست دیده‌ام؛ هر کدام یک خدا به دست

اینکه او یکی‌ست یا هزار، واقعن چه فرق می‌کند؟
او درون هرچه نیست، نیست؛ او درون هرچه هست، هست

اولین خدا مداد بود؛ سرْخمیده روی دفترم
زیر تیغ یک تراشِ کُند؛ چرخ شد خدای من شکست

از چه می‌نویسد این قلم؟ اسم این غزل چه می‌شود؟
کفر کافری ادیب یا، شعرِ شاعری خدا پرست؟

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

محمد رضا حاج رستم بیگلو۷۷ حاصل جمع دو بال و پر
۷۷ پر؟ بله ۷۷ پر

مثل دو تا کلاغ که از دور می‌رسند
مثل دو تا کلاغ که پر می‌کشند بر-

بالای هر چه شعر که در دفتر من است
و قار و قار و قار، سرک می‌کشند در-

ابیاتی از پنیر، و صابون و هرچه نیز
انگشتر و کلید و اسناد معتبر

۸۸ پر؟- نه دو کوهان یک شتر
۸۸ پر!- بله هشتاد و هشت پر

مثل دو تا کلاغ که وارونه می‌پرند
وارونه می‌برند خبر را به دور و بر

۵۵ یک عدد گرم گرم گرم
حتا از ازدواج دو خورشید گرمتر

اما به شرط اینکه...وارونه‌اش کنید
تا۵ ها بچسبد محکم به یکدگر

و ۲۲ ... دست عددهاست در دعا
پیوسته در قنوت است با چشمهای تر

و ۱۱ دو سطر قرینه‌ست مثل شعر
یا مثل ریل‌های قطار است بیشتر

یا مثل نردبان مصاریع در غزل
یا مثل ابروان نپیوسته‌ای که هر-

۵ -ِ شکسته را به خودش ربط می‌دهد
و بعد می‌رود به ۱۱۱ سفر

و منتقد به شاعر هی فحش می‌دهد
که من ندیدم از این شعری عجیب تر

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

این پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود
صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود
اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود
فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌
كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود
اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌
جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود
آن پيادة ضعيف راست راست مي‌رود
كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌
اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود
آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود
زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است‌
هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود
اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌
اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

 

ای گیسوان مست

            جامم لبریزکن

                       تاباورت شود:

                                            آبشارباسقوط آغازمی شود...

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

شانه ی زخمی مرا خوشتر ازاین ترانه نیست

"اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست....."

...آی زمانه تا به کی در  پی  رنجش  منی

طفل پدر ندیده را حوصله ی بهانه نیست...

می روم ونمی رود باور رفته ام ز یاد...

وه که جوانی مرا حاصل یک جوانه نیست...

نه قایقی،نه شاخه ای،نه برگ اوفتاده ای...

جز آه سرد رفتگان در آب رودخانه نیست

هرچه که می روم چرا به روز خود نمی رسم

مگر در این مسافرت جز سفرشبانه نیست؟؟؟

اگرچه ظهرخستگیست تکیه به سایه ها مکن

که این زمانه گریه هم درانتظارشانه نیست...

باورسنگ خورده رامیوه "شمین " طلب مکن

کزتن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست...

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

دکتر مهدی حمیدی شیرازیدلِ خسته‌ام محو بالاش بود
دو چشمم به دو چشم شهلاش بود

تنیده ز سیماب لزران ماه
یکی پرده بر چهر زیباش بود

دلم رشک می‌بُرد بر سایه‌ام
که افتاده آن لحظه در پاش بود

برآشفته چون ربه‌النوعِ عشق
به بد گشتن چرخ، دعواش بود

وزین مهر و ماهی که عاشق کُش است
ز خشم درون گرم پرخاش بود

نه در دشت جز باد جنبنده بود
نه جنبنده در باد مَاْواش بود

وگربود جز ما و جز بانگ ما
همان مرغ شب بود و آواش بود

در آن دورها کوه در زیر برف
به خواب گرانِ گواراش بود

نگاهی به شب کرد و لرزنده شاخ
که از جنبش باد، غوغاش بود

بپرسید از من که در خون ما
مگر نطفه‌ی بوم و خفاش بود

به جز ما و جز بوم و خفاش کیست
کز آبادی و نور پرواش بود

دریغا که من هرچه دارم به یاد
همین کاسه بود و همین آش بود

ز بانگش که آهنگ لرزنده داشت
مرا بود پیدا که سرماش بود

در آغوش اگر می فشردم تنش
چه جایی به از این؟ همین جاش بود

مرا خنده آمد از آن پرسشی
که چون شهد شیرین ز لبهاش بود

بدو گفتم ای مه ز گردون مبین
گناهی که خود ریشه از ماش بود

بدان هر چه پیش آیدت از بدی
کزآن دختر مست عیاش بود

بِراند-َم در آن روز از خویشتن
که عشقی چو خورشید و مه، فاش بود

بخواند-َم در این شب به سودای عشق
که از اختران بیم و سوداش بود

فریبنده شاگرد مکتب گریز
چه اندیشه ز استاد داناش بود

دریغ آن پری چهره کز بخت شوم
به سینه، دلِ نا شکیباش بود

دریغ آن دو جادوی امروز بین
که چیزی که کم دید فرداش بود

مرا راند و جای من آن را نشاند
که سگ شرمگین بود گر جاش بود

ولی آنکه از باج شاهان گریخت
به سر بال غولان صحراش بود

در اینجا به نرمی دهانم گرفت
به دستی که عمری تمناش بود

مرا گفت خندان زهی تنگ چشم
که سیری‌ش نی گرچه دنیاش بود

تو را گر چو من گوهر از دست رفت
رسیدی بدانجا که دریاش بود

چه اندیشه می‌باید از گوهری
که بشکست و در دل گهرهاش بود

وگر این گهر بود دیگر کجا
حمیدی و طبع گوهرزاش بود

دو معشوق گمنام؛ او بود و من.....
بنالیدم از دل که ای کاش بود

+ نوشته شده در  89/08/14ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

مُظاهر مُصفامردی ز شهر هرگزم از روزگارِ هیچ
جان از نِتاجِ هرگز و تن از تبارِ هیچ

از شهر بی‌کرانه‌ی هرگز رسیده‌ام
تا رخت خویش باز کنم در دیارِ هیچ

از کوره راهِ هرگز و هیچم مسافری
در دست، خونِ هرگز و درپای، خارِ هیچ

در دل، امیدِ سرد و به سر آرزوی خام
در دیده اشکِ شاید و بر دوش، بارِ هیچ

در کام، حرفِ بوک و به لب، قصه‌ی مگر
بر جبهه، نقشِ کاش و به چهره، نگارِ هیچ

دنبال آب زندگی از چشمه‌سارِ مرگ
جویای نخلِ مردمی از جویبارِ هیچ

دست از کنار شسته، نشسته میانِ موج
پا بر سرِ جهان، زده سر بر کنارِ هیچ

دیوانه ی خِرَدْوَر و فرزانه‌ی جهول
عقل‌آفرینِ دشتِ جنون، هوشیارِ هیچ

با عزّ اقتدار و به پابندِ ذُلّ و ضعف
با حکمِ اختیار و به دست اختیارِ هیچ

هم خود کتابِ عبرت و هم اعتبارجوی
از دفترِ زمانه‌ی بی‌اعتبارِ هیچ

چندی عبث نهاده قدم در ره خیال
یک چند خیره کوفته سر بر جدارِ هیچ

عمری فشانده اشکِ هنر پیش پای خلق
یعنی که کرده گوهر خود را نثارِ هیچ

قاف آرزوی باطلم از دشت پُر غُراب
سیمرغْ جوی غافلم از کوهسارِ هیچ

گم کرده راه پیکی‌ام از شهر بی نشان
پیغام پُر ز پوچ رسانم به یارِ هیچ

صراف سرنوشتم و سنجم بهای خاک
نقاد بادسنجم و گیرم عیارِ هیچ

بیع وشَرای خونم و بَیاع داغ و درد
با زارگانِ مرگم و گوهرشمارِ هیچ

جنسِ همه‌زیانم و سودای هیچْ سود
سوداگر خیالم و سرمایه دارِ هیچ

گنجینه‌ی دریغم و ویرانه‌ی فسوس
اندوهگین بیهده افسوسخوارِ هیچ

آیای بی‌جوابم و امای بی‌دلیل
گفتار پوچ گونه و پندار وارِ هیچ

نا پایدار کوهم و بر جای مانده سیل
گردون نورد گردم و گردون سپارِ هیچ

پرگار سرنگونم و عمری به پای سر
بر گرد خویش دور زده در مدارِ هیچ

عزلت نشین خانه‌ی بی‌آسمانه‌ام
محنت گزین بی در و پیکر حصارِ هیچ

اندیشه‌ی محالم و سودای باطلم
معنی‌ترازِ صورت و صورت نگارِ هیچ

در وادی فریبم و لب تشنه‌ی سراب
در خانه‌ی دروغم وچشم انتظارِ هیچ

بد نامی حیاتم و بر صفحه‌ی زمان
با خون خود نگاشته‌ام یادگارِ هیچ

محکوم بی‌گناهم و معصوم بی‌پناه
مظلوم بی‌تظلم و مصلوب وارِ هیچ

دردم از اینکه تافته‌ام از امیدِ سرد
داغم از اینکه سوخته‌ام در شرارِ هیچ

کس خواستار هرگز، هرگز شنیده‌اید؟
یا هیچ دیده‌اید کسی دوستدارِ هیچ؟

آن هیچ کس که هرگز نشنیده‌ای منم
هم دوستدار هرگز و هم خواستارِ هیچ

+ نوشته شده در  89/08/14ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

محمد حسین بهرامیان



آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
 
یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
 
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیالی است
 
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
 
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
 
یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)
(او فکر می کنیم در این پرده مانده است
 
..................................................
 
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
 
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
 
سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 
سبحان رب هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
 
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 
زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین
تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است
 
مغضوب این جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***
یک پرده باز بین من و او کشیده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

+ نوشته شده در  89/08/14ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

 

 اي عشق بخوانم ...برانم ...چه تفاوت؟

من كه نفسي بي تونمانم...  چه تفاوت؟

گرپيش تو افتد دل من گوچه تكانت؟

برخيزم وخود رابتكانم ... چه تفاوت؟

گرخشك شود شور ونشاطم چه غم تو؟

اكنون كه همه جوي روانم ... چه تفاوت؟

گر داد دل خسته بجويم چه جوابي؟

ور داد دلم را بستانم... چه تفاوت؟

گرشهره ورسواشودم دل ؛ زچه باكت؟

وينك كه به صد پرده نهانم ... چه تفاوت؟

پروانه ي نايافته ي باغ  خيالت...

گرمشت كنم يا بپرانم... چه تفاوت؟

هستي چو تويي ؛ نيستيان را چه غم هست؟

جمله چو تويي؛ من چونمانم ... چه تفاوت؟

تا باد سرانگشت اشارت به تو بادا...

من هيچ...گر اينم ... گر آنم ... چه تفاوت؟

 چهاردهم خردادهشتادوشش

 

 

+ نوشته شده در  86/03/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

 

شنيدم قطره اي مي گفت : يكسر

 به خود اين ذكر رفتن   را   مكرر

دل از مرداب  كندن  مشكل   اما

 به دريا مي رسي اي قطره ، بگذر

 

+ نوشته شده در  86/03/06ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

  جان مني چه غصه كه دربرنبينمت

تاج مني چه شكوه كه برسرنبينمت

باشي ويانباشي ازاين دل نمي روي

نزدمني چه باك كه دربرنبينمت

ازلطف گروفاي توديدم وگرجفا

القصه خواستي كه مكرر نبينمت

آئينه ام غبارزداي اي هميشه حسن

تا يك نفس به عمرمكدر نبينمت

بيدارمانده چشم به يادت تمام شب

ترسم كه چشم بندم وآخرنبينمت

هرچندروي تونرود يك دم ازنظر

راضي نباش اين دم آخر نبينمت

سروده:فرامرزميرشكار

+ نوشته شده در  86/03/06ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

 

بوي سيب - سروده فرامرز ميرشكار


اي دعبل:
دوست دارم شعري برايم بخواني

كه اين ايام ،ايام حزن وغم و ماتم بر ما اهل بيت است.


بوي سيب


اي نمــــاز آخــرِ مــــن گـريـه كــن
بر دوچشمـان تــرِمـــن گـــريه كــن


گــريه كـن اينجــا زميــن كــربلاست
سرزميــن اشك و افغـــان و عـزاست


گـريـه كـن اينجـا نفس ،خـون مي شود
آه دل از غصــه گلگـــون مــي شــود


عــرش اينجــا بــا تـو هِق هِق مي كند
گريه كــن اينجــا مَلَك دِق مــي كنــد


گريه كن اينجا جهان ،بي جان شده است
هستي جــانــانه ،بي جـانـان شده است


گــريـه كــن اينجــا حريـم انبيــاست
قتـلـگــــاهِ قبـلـگــــاهِ اوليــاســت


هــركـه را مي بينم اينجـا داغ اوسـت
گريه كن اي ابــر اينجــا بـــاغ اوست


گريه كـن اينجـــا خدا خون گريه كرد
گريه كـرد و سخت گلگون گـريه كرد

 


دردل دريــايي اش طوفــان گــرفت
گريه كـرد و خلقت او جــان گــرفت


ابر و بــاران رود و شبنم اشـك اوست
هر چه مي بيني به عـالم اشـك اوست


گـريه كن بـا ابـر و بـاران گـريه كــن
گريه كن بـا چشمه سـاران گـريه كـن


گـريـه كـن اينجــا صـداي بـي كسـي
مــي رود تــا كــربـلا ي بــي كســي


گــريـه كــن اينجــا صــدايِ آب آب
مــي زنـد آتـش بـه جـــانِ آفتــاب


چـشــم مـن اي راوي ظــهــر بـــلا
اشـك ريز و قصه گــوي از كـــربــلا

اشـك من اي اشـك عشق افــروز من
مثنـوي ســـاز دو بيتــي ســوز مـن


شيعــه وار از كــربــلا يــم قصـه گو
تـــا بگـريـم غصـه ات را مـو بـه مـو


«هـر كسـي از هــم نـوايـي شـد جـدا
بــي نـوا شـد گـــرچـه دارد صد نوا »


گـريه بـوي غـربــت او مــي دهــد
بـوي تـنـهـايــي آهــو مــي دهــد

 


آهــويـي وز هـــر طـرف ،صيادها
آهــويـي و نـــا رســا فــريـادها

گــريـه كـن اينجــا بهار زنـدگيسـت
ابتـــداي لالـــه زار زنـدگـيـســـت


گـريـه كـن اينجــا زِمـرگ عـاشقــان
بــاز شـد دروازه هــاي آن جهــــان


گــريـه كـن تـا بـودنــت معنـا شـود
قطــرة گــم گشتـه ات دريــا شــود


عــاشـقــان را ديـدة تــر گـر نبــود
عشـق را خــاكـي دگـربـرسـرنبــود


گـريـه كـن بـاآب و مـاهي گريه كـن
بـا كبـوتـرهـاي چـاهـي گـريـه كــن


تـا قيـامـت گـريـه مـن بـهـراوسـت
بـر نمـي دارم ســر از افـغـان دوست


دوسـت دارم تـا قـيـامـت سـر نـهم
بــر سـر ديـوار و چــشـم تــر نـهم


آنقـدر گريم كـه هسـتي خـون شـود
جـاي جــاي خــاك ديگرگـون شــود

تــاب يـكــدم غــم نــدارم يــار را
واي اگـــر بـيـنـم غــم دلـــــدار را

 


گـــر رود خـاري بـه پــاي يـــار مــا
تــا قـيامـت گــريـه بــاشد كـار مـا


چـون نميرم ؟خار نه ، تيـغش بـه ســر!
سَـر، سَرِ سرنيـزه ، زينـم خـون جــگر

وه چها بـرتـو در ايـن صحرا شده است
بنـد انگشتت هـم از هم وا شـده است


بند بندت را چــه مي بينم؟! جداست!
يــا رب ايـن جسم شهيد كـربلاست


نـيمه جــان در زيـــر سـمِّ اسبـهـا
اي عـزيـز فـــاطـمـه ، اي پُــر بـلا


اي نفس بنـد آمده زيـن لحظـه ها
كيست تـا يـاري كند ايـن دم تـو را

گـريه كن كـه مي برد بـا صد فغان
نيـمه خـورشـيـد مـــ‍ا را كــاروان


كــاروان كوچـك ولي از وسـعتـش
تـا قيــامت ديدگان در حيـرتـش

گـريـه يـعنـي گـــوهر ادراكهــا
گـريـه كـن اي فهــم پاك پـاكهـا


گـريـه يـعنـي همدلي بـا روح آب
گــريـه يـعـنـي روشـنـي آفتـاب


گريـه يـعـنـي ارتــفــاع روح مــا
غوطة دل در تــن مــجــروح مــا


گريه يـعنــي زنـدگاني بـا حسيـن
زندگي در بــي كـراني بـا حسيـن

اشك تنها داغ دل تـا چشـم نيسـت!
راستي معنـاي اشـك شيعه چيست؟!


شيـعه بـا اشكش مسـافـر مي شود
دل ،سـوار اشـك ، زائــر مـي شـود


اشك شيعه ، واژه اي بي انتهــاست
بيعـت هـر لحظه اش با كربلاست


او به خون خويش و ما با اشك خويش
هر كدام اين قصه را برديــم پيـش

خون ببار اي اشك خوش معنــاي مـا
اي طبـيب جملـه عـلتـهـــاي مــا


اي صـفــاي روح مـا اي نــور مــا
روشنـي بـخـش وجـود كــور مــا


گريه مـي بايــد بـه فـريادم رسي
در غمش يــاري نـدارم از كـسـي


هركه را چشمي از اين غـم شدسپيد
تـا قيـامــت غير شادي ، غـم نديد

گريه كـن اينجـا زمان قبـل از زمـان
روز و شـب گرييده بـر مولايـمــان


گريه كن آدم در اينجا خون گريست
نوح طوفاني شد و جيحون گـريست


حضرت آدم چو ديد اين پُر شكست
داغ هـابيلش زِ جانش رَخـت بست


صـبـر ايـوبي در اينجـا پــاره شـد
عـرش از بي تـابي اش بيچـاره شد


صبر،زيبــا گـرچـه امّـا بـر تـو نَه …
نــالــه را انـدازه امـّـا بـرتـونَـه …

گريه كن تا لالــه هـامان وا شـونـد
كشته هـاي غـربـت تـو پـا شـونـد

گريه كن اينجـا پيمبـرگـريـه كــرد
گريه كـرد وسخت پرپرگريه كــرد


حيدر اينجـا از فغـان بـي هـوش شد
آســمان تـا گيـردش آغـوش شـد


مـجتـبـي اينـجـا بـرادر را چـو ديــد
بنـدبنـدش زيـن ستـم از هـم دريـد


حضـرت زهـرا چـو ديـد اينجـا پسـر
كنـد از جـــا آسـمــان و زد به ســر


موج موجش بسكـه شـد بيخـود زِ خود
كـشتي بشكـستـه پهـلـو غـرق شــد
جملـه كـروبيــان بـي هُـش شـدنـد
صَيحه اي و نـاگهـان خــامُـش شـدند


انـبـيــاو اولـيـــا بــرســر زنـــان
بـا سَـرِ خَم نـزدِ زهـرا ،خون چكـــان


آمـدنـد و سيـل در عـالـم گـرفـت
هـاي هـايي عرش را در هـم گرفـت


ســر بــه زانـوي پيمبـر،پُـر فـغــان
پــاره هـاي دل رسيـده تـا دهـــان


چشـمـهــا،آتشفـشـانِ خـون فشـان
نالـه هـاشـان شعلـه هـاي بي امــان


نـامـده محشـر قيـامـت شـد به پـا
سـرد شـد آتش ز سيـل شعلـه هــا

آنچـه مـن ديدم در آن ظهر فـغــان
روز محشـر هـم نمي گـردد چـنــان


وه چه مي ديدم در آن ظـهـر كبـود
عـيـسـيِ مــا بـر فـراز نيـزه بــود


طشـت بــود و دردلــش يحياي مـا
خـيـزران بـود و لـب مــولاي مـــا

يـاد آن لبهـاي عـطشـان مـاهـيــان
تــا چهـل روز آبشـان بـود اشكشـان

گريه كن غم ،چاك چاكـت مـي كنـد
بوي سيب اينجـا هلاكت مـي كـنــد


سيب زردوسرخ من مـولا حـسيـن...
عـاشق در خـون كفـن مـولا حسين...


بـوي سيـب اي بـوي مـولا در حـرم
آه، اي بــوي خـــدا در صـبـحـدم


بــوي سيـب اي بـوي مولا ازبهشت
بوي سيب اي ميوه عـاشق سـرشت


اي وزيــدنهــاي تــو از آن جـهــان
كـه دمــادم مـي وزد زان بــوستان

صبحگه چـون مي روم دركوي سيـب
مست مستت مي شوم اي بوي سيب


بـوي سيـب اي بـوي عـاشق زيستن
چـون توان بوئيـدنت؟ نگـريستـن؟


بوي سيب اي بـوي عـاشوراي عـشق
آه ،تنـهـــا ميـوه گلهـاي عــشـق


بــاز دردل،بـوي پـاكت مـي رسـد
بـوي قلب چـاك چـاكت مـي رسد


بـي كسي تـاكي؟غريبي تـا به كـي؟
بـوي عشق ونـاشكيبـي تـا به كـي؟


مـي وزي و كـربلايـــي مـي شـوم
بـاز هـم دارم هـوايــي مـي شـوم


وه كـه كـردي بـاز مــا را نا شكيب
بوي غربت مي دهي اي بـوي سيب
گـريه كـن بر بوي سيب حضرتش
بـوي تنـهــايـي و عطـر غـربتـش


سيـب زرد و سـرخ من مـولاحسين
عاشـق در خـون كفن مولا حسین

 

التماس دعا

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/06ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

  زندگینامه

تصویر

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/03/04ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

 محمد علي بهمني
هادي خورشاهيان

اما واقعيت اين است : آن هايي كه از خير غزل گذشته اند و غزل را شعر امروز نمي دانند ، ‌راه را اشتباه مي روند . براي من كه هنوز دلبسته ي غزل هاي خراساني رودكي و مولوي ام ، غزل جادويي ترين قالب است .

غزل با اين همه امكانات ، از وزن و قافيه و رديف گرفته تا تشبيه و استعاره و مجاز ، ‌تا مولفه هاي شعر امروز - كه بعضي معتقدند غزل جايي براي آن ها ندارد - همه و همه نشانگر آن است كه غزل مي تواند قالب غالب زمانه ي ما باشد . اما آن قدر عاقل هم هستم كه براي اثبات غزل ، ‌قالب ها و امكانات ديگر را...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/08/01ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 


هي قرص، هي دوا، ول كن! اين زندگي‌ست؟ آري؟
- نه!
بهبود جسم ويران را هيچ انتظار داري؟
- نه!
فردا چگونه خواهد بود؟ دنيا درست خواهد شد؟
خورشيد رقص خواهد كرد از بعدِ سوگواري؟
- نه!
مهتاب در سرابُستان هرشب حرير خواهد بافت؟
صبح از ستيغ خواهد تافت با شالِ نقره‌كاري؟
- نه!

فقر و فساد و فحشا را از اين خرابه خواهي راند
تا عيش و امن و تقوا را سوي سرا بياري؟
- نه!
مقتوله‌هاي مسكين را كز بُضع خويش نان خوردند
بر گور اگر گذر كردي نانِ دگر گذاري؟
- نه!


هي قرص، هي دوا، بس كن! اين شرق شرقِ شلاق است
هر ضربه را يقين دارم با نبض مي‌شماري، نه؟
بالا بلندِ پويا را ننگ است ضعف و بيماري
گر آخرين دوا خواهي مرگ است و شرمساري، نه؟
برخيز و چهره رنگين كن تا باز نوجوان باشي
پيش عدوي بدخواهت خواري مباد و زاري نه!
در آخرين نبرد اي زن فرمان‌پذيرِ آتش باش
دست « به خود گشودن» هست گر پاي پايداري نه . . .

سيمين بهبهاني
مرداد 80

+ نوشته شده در  85/08/01ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

احمد شاملو

غزل نا تمام ...


به هر تارِجان‌ام صد آواز هست
دريغا كه دستي به مضراب نيست.
چو رؤيا به حسرت گذشتم، كه شب
فروخفت و با كس سرِ خواب نيست.
. . . . . . . . . . . . . . .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/08/01ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  |